تبلیغات
Online User
___ گلزار عشق

___ گلزار عشق
العجل یا حجة الله العجل بقیة الله
قالب وبلاگ
شهید مهدوی آرزویش شناساندن شهید عبدالحمید حسینی به همه بود؛ که با تلاشهای ایشان این آرزو به حقیقت پیوست.
- اما این که چگونه با این شهید آشنا شد، چطور او را از بین 14000 شهید شهرمان انتخاب کرد و رابطه اش با اوچگونه بود ، چه خصوصیتی از آن دید که شیفته اش شد؟ و چرا عبدالحمید؟
و چرا با همه قوا سعی کرد ما او را بشناسیم، او در سن جوانی پرواز کرد وما را با علامت سوالها تنها گذاشت...
    همچنان به صورت یک راز (طبق گفته مادر ایشان) بین خودش، خدایش و عبدالحمید باقی مانده است و شاید هر وقت صلاح خدا باشد این راز فاش بشود.

بعد از سمینار آشنایی با سرباز فدایی اسلام پاسدار شهید عبدالحمید حسینی با مادر بزرگوار شهید محمد مهدوی در مورد چندی از مسائلی که در سمینار مطرح شد صحبتهایی کردیم......

**چطور شهید مهدوی با شهید عبدالحمید آشنا شد؟
هفت سینی به نام هفت سین شهدا که با نام هفت شهید سید تزئین شده بود و نام شهید عبدالحمید حسینی هم در بین آن 6 شهید بود فکر کنم اولین بار توجه محمد را جلب کرده بود؛ اولها محمد فکر می کرد که شهید حسینی سید است ولی بعدها فهمید که ایشان سید نیستند.
محمد با خواندن کتاب شهید عبدالحمید حسینی به او علاقه مند شد و از دفتر دارالرحمه قبر او را پیدا کرد.
بعد سراغ هم رمزهای ایشان سردار مینایی، سردار نصیری و خواهر ایشان حتی آقای آیت الله سید علی اصغر دستغیب (به این دلیل که عبدالحمید زمانی محافظ آقای دستغیب بودند ) رفت.
جالب این که همگی از محمد می پرسیدند چرا دوست داری از عبدالحمید بدانی؟ تو که زمان عبدالحمید هنوز متولد نشده بودی؟ محمد هم در جواب آنها می گفته باید شهدا را به همه نشان دهیم و این وظیفه بر گردن همه ما است.
حتی خود محمد تمام برنامه ریزی ها و سخنرانی های بزرگداشت فدایی امام زمان (عج) را هماهنگ کرده بود تا یک روز خودش آن را برگزار کند اما حال که شربت شهادت را نوشیده دوستانش آن را اجرا کردند و البته که محمد و روح پاکش هم حضور داشتند.
هرهفته سر قبرش می رفت و با او صحبت می کرد.
بهش می گفتم مادر جان شبها خوب نیست به دارالرحمه بروی؛ می خندید و می گفت: نه مادر! «اینقدر شهدا من را تحویل می گیرند، جلوم بلند می شوند، با هم نماز شب می خوانیم آنقدر با شهدا حال می کنم که نگو.»
خواهر عبدالحمید حسینی می گفتند: اولین باری که محمد به من زنگ زد و از من خواستند که با پدر یا مادرم صحبت کنند و من گفتم که هر دو آنها به رحمت خدا رفته اند؛ معذب شد، احساس کردم این از آن جوانهایی است که صحبت با یک خانم براش سخت است؛ بهش گفتم آقای مهدوی شما چند سال دارید؟ گفت: 19 سال. گفتم: چند سال از فرزند کوچک من کوچکتر هستی و من جای مادرت هستم؛ با این حرف مثل این که خیلی راحت تر توانست با من در مورد عبدالحمید حرف بزند.
محمد ساعت ها با خواهر عبدالحمید در مورد ایشان تلفنی صحبت کرده بود، بدون اینکه همدیگر را ببینند و همیشه به آن خواهر بزرگوار می گفت که من می خواهم برای عبدالحمید کاری بکنم (گردنم است). شب آخری، قبل از اینکه کانون بیاید زنگ زد به خواهر عبدالحمید و برخلاف همیشه به او گفته بود می خواهم با عبدالحمید یک کار استثنایی بکنم. – و همان شب ساعت 21:15 محمد پرواز کرد.
بعد از شهادت محمد، خواهر عبدالحمید به خانه ما آمد و وقتی در اتاق محمد، عکس برادرش را دید خیلی تعجب کرد چون می گفت این عکسی است که فقط خودش تنها داره.......... (و این همان عکسی است که در تراکتها زده بودند)
مادر شهید مهدوی ادامه دادند محمد خیلی این عکس را دوست داشت همیشه با شوق به آن نگاه می کرد و به من می گفت: «مامان ببین این شهید، تیر به گلوش خورده، چقدر خوبه که آدم این جوری شهید بشه».
و شاید شهید مهدوی در دلش ادامه می داده: (من نیز همین گونه شهید می شوم در سن 20 سال و 7 روزگی تقریباً مثل عبدالحمید).
تقریباً روزهای آخر بود که محمد بهم گفت: مامان من مستجاب الدعوه شدم؛ گفتم مامان جان یعنی چی؟
گفت: هر وقت حس می کنم، که چیزی می خواهم قبل از اینکه به زبان بیاورم، خدا آن را برآورده می کند، مامان برام دعا کن و من هم براش دعا کردم و گفتم حالا بگو ببینم حاجتت چی هست؟ چیزی نگفت.
ای شهیدان! برای ما جامانده ها هم دعا کنید که به کاروان شما محلق شویم چون شما مستجاب الدعوه هستید.
مادر شهید مهدوی داخل وسایل محمد شعری را که او برای دوست شهیدش سروده بود این چنین می خواند:
******
یک صبا ازم پرسد تو کیستی؟
این مکان از بهر چیستی؟
گفتمش عبدالحمیدم
زنده من با این امیدم
بهر این از خلق بریدم
بهر عشق مرتضی با سر دویدم
هر زمانی، یاد یاران را شنیدم
بهر عشق پاکشان دویدم
دردشان را با جان خریدم
تا که مولا داد این نوید
من کیم؟ عبدالحمیدم
خاکی ام، عبدالحمیدم
افلاکی ام، عبدالحمیدم
من کیم؟ عبدالحمیدم
دنیا و آئینم، حسین و مرتضی یند
اصلم از ارباب عشق است
نام من سردار عشق است
جان من ارزش ندارد
من کیم؟ عبدالحمیدم
جان ناقابل بدادم در مسیر حق پرستی
با همین ناقابلم شهد شهادت را خریدم
ناله کردم در فراق و دوری تو
هر زمانی هر مکانی نام یاران آشنا بود
بهر عشق پاکشان با سر دویدم
اصل از ایل و تبار عاشق بازان خدایی است
چون حسین بن علی (ع) در کل عالم شه، ندیدم
هر جا که سخن نام زیبای تو بود
افلاک و زمین به سر سپاری دیدم
جان را به نگاه مست دوست بخشیدم
محمد همیشه می گفت: هر کاری که می خواهی انجام بدهی، ببین دردی را از امام زمان (عج) دوا می کنه یا نه؟ - تکه کلامش بود –

این هم عکس سرباز فدایی امام زمان شهید عبدالحمید حسینی که در اتاق شهید مهدوی نصب است.

برگزفته از واحد شهدای کانون رهپویان وصال


برچسب ها: شهید، محمد مهدوی،  
ا آی جوونا تو رو خدا خونواده ی شهدا رو تنها نزارین در حد توانتون بهشون سر بزنید و کمکشون کنید
[ شنبه 1391/11/28 ] [ 16:57 ] [ ramin ] [ نظرات ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بدون ترک گناه، انتظار بی معناست/ امید دیدن روی نگار بی معناست
تمام زنده دلی ها ز اشک نیمه شب است/ بدون فیض سحر، درک یار بی معناست
دگر به دوری آقا نموده ایم عادت/ وگرنه بر دل مجنون، قرار بی معناست
(اللهم عجل لولیک الفرج)

،،،
نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

گالری تصاویر